مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و امام صادق علیهالسلام
در هـفـدهِ ربـیـع، به فـرمانِ سرمدی نـاگـه رسـیـد، فــجـرِ تـجـلّـیِ ایـزدی آن خالقی که روز ازل، وعده داده بود اینک رسید، موعِـد و میعادِ سرمدی باید شهِ جهان و جنان، جلوه مینمود دیگـر مَـشـیَّـتِ ازلـی، گـشت بـایـدی دنیـا اسیـر شـیـوۀ نابخـردان چو بود باید که جلوهای شود از، عقل احمدی آن عقلِ کُل، که از سوی حق، عقلِ اوّل است آمد کِـشَد به زیر، همه جهـلِ مَعـبَدی کعبه دگر ز بتکده بودن، غریب ماند مکه نیاز داشت، به سِیـری سرامدی قوم و قـبیله، اَرزشِ بیجا گـرفته بود هر کس نشسته بود، به کُرسی و مَسندی وقتِ فـرو نشـستنِ لات و هُبَل رسید جای قـبـیله، قـبله نشـست و مُوحّـدی دخترکُشی به حدِّ جـنونَش رسیده بود پُر بود هر، گذرگه و تالاب و مَرقدی از ظلم و جور، خسته و مشتاقِ عدل و داد هـر نـا امـیـد داشـت، امـیـدِ مُــرَدّدی تنها کسی که قدرتِ یک، انقلاب داشت خُـلـقی عـظیم بود و جـمالی محـمدی عـالَم اگر تجـلّیِ توحـیدِ سـرمد است از پـرتـوِ محـمـد و آل محـمـد اسـت نوری که بود، عهدِ اَلَست، عشق آفرین نزدیکِ کعبه کرد، تجلّی سوی زمین آن نور از کُرات، گذر کرد، یک به یک تا دامنی، که آمنه دیدَش، چه مَه جبین سجده بخاک بُرد و عبادت بنا گذاشت از ابتـداء، بنـدگی آموخـت اینچـنین در سجده بود که، همه بتها بخاک ریخت کسرا بخاک ریخت و دریا شد آتشین شد سِحرِ ساحران همه باطل، ز مَقدمش آتشکـده خَـموش شد از روشنای دین از نـور او سـراسر عـالـم، سپـیـد شد شام سیاه رفت و سحر شد به جان، قرین ابلیسِ پَـست، مَنع شد از آسـمان دگر تاجِ شهَـنـشَـهان، همه افـتاد بر زمین بیچاره شد یهود، نصارا شکست خورد لعنت شدند، جـبهۀ کـفار و مشرکـین امروز هم یهود و نصارا، فراریاَند از خشمِ مؤمنین و ز طوفانِ مسلمین شک نیست پای کار پیمبر، علَم بدست اِسـتـادهایـم تا بـرسـد، حـجّـت مـبـیـن این افتخارِ ماست، که با نـایب الامام دادیم دستِ بیعت و، سر در رهِ امین عـالَم اگر تجـلّیِ توحـیدِ سـرمد است از پـرتـوِ محـمـد و آل محـمـد اسـت هر عاشقی، براستی عاشق نمیشود هر نوکـری که نوکـر لایـق نمیشود مـا پــیــروان صــادق آل مـحـمــدیـم هر بـندهای که بـندۀ صـادق نمیشود ما را چه خوب، شیعۀ صادق نوشتهاند با دشمنان که شیعه، موافـق نمیشود لابُد به هرچه گفته، عمل میکنیم، ما بیطاعتَش، غلام که لاحِـق نمیشود بـاید شهـید بود، که روزی شهـید شد هر گُل رُخی که، رنگِ شقایق نمیشود هر کس شود، شناخته با همنشینِ خویش مؤمن که هـمنـشـینِ منـافـق نمیشود درمان کـنیم، دردِ بشر را، به همدلی بیهـمدِلی، طبیب که حاذق نمیشود گاهی هم از امام زمان، یک خبر بگیر وَرنه زبان، سـفـیرِ حـقایـق نمیشود خدمت کنیم و عشق بِوَرزیم، یـار را بیخـدمتَـش که یار، موافـق نمیشود لب تـشنه و گرسنه اگر، بیپـناه مـاند بییاریاَش، رضایتِ خالق نمیشود عـالَم اگر تجـلّیِ توحـیدِ سـرمد است از پـرتـوِ محـمـد و آل محـمـد اسـت |